حالا تو هی از آرزوهای بزرگ دم بزن
در حالیکه من تو گردباد روی آشیانه شاپرکها نشستم
و عقربه های ساعتم رو با انگشتانم متوقف کردم
| لینک |
همه حرفای ما خلاصه شده تو تیکه کاغذ روی آینه
که صبح به صبح جمله
بابا پول بزار برای ......
تو برگهای نوی تا نخورده تکرار میشه
آره با توام ...
با تویی که از دختر والیبالیست تیم ایتالیا بیشتر از من میدونی
| لینک |
آقای شصت و چند ساله ای رو دیدم
دنبال یه دختر آفتاب ندیده بود ، هم سن و سال خودش ، برای ازدواج!
شاپرک ها رو توی شب دیدید که مهتابی رو جای خورشید عوضی میگیرند؟
| لینک |
من بتکده ها را می بویم
بگذارید مرید بتهایتان شوم و هر روز به نمازشان بایستم
بتهایتان را اگر میشکنید خرده هایش را دور نریزید
از خرده هایش بتی جدید الم می کنیم
و مردم چه خوب دوستش می دارند
روزی هم فرا میرسد که حقیقت آن دیگری ، بت ما را ، از بتی عزل کند
و از گِل من و تو بتی جدید بسازد.
| لینک |
نفرت را یکبار دیده ام.
در چشمان خواهر مقدس که به برآمدگی های تن عریان من خیره گشته بود.
گناه من چیه که هیچ متد کاهش وزنی برایش کار ساز نبوده؟؟
| لینک |
عزیزم وقتی که خبر اعدام من رسماّ به تو رسید باید به بیمه رجوع کنی و حق بیمه عمر را دریافت داری.
| لینک |
همون جواب رو به تنها دوست دخترش داد که اگه پسری چندتا دوست دختر داشت به هر کدومشون همین جوابو می داد
| لینک |
